
وقتی پسر کوچیک خانواده ی یک روستایی ساده داشت ما که حدودآ پنجاه نفر بودیم را با خودش میبرد، همه توی ان زندان شیشه ای این ور وآن ور میرفتند تا هوای آزاد را استشمام کنند.
یکی سرش رو به شیشه میکوبید،یکی گریه میکرد،یکی داد میزد،یکی عصبانی بود،یکی هم مثل من ساکت یه گوشه نشسته بود و هیچ چیز نمیگفت.
چند لحظه نگاهش کردم. بالهایم را به حرکت در آوردم ودر آن شلوغی رفتم و کنارش نشستم. یک نگاه سرد به من کرد وگفت: تو دیگه چی میگی. گفتم: اه... هیچی دیدم اینجا ساکت نشستی گفتم بیام با هم یه گپ بزنیم. جواب داد: من حال و حوصله ی گپ زدن ندارم. برو بایکی دیگه که از گپ زدن خوشش میاد گپ بزن.
گفتم : میخوای از اینجا ببرمت بیرون؟ گفت: برو بتمرگ سر جات اونایی که ده برابر تو قدرت داشتن نتونستن برن بیرون. حالا توی فسقلی میخوای منو بیرون ببری؟
بال زدم واز جام بلند شدم. بالای سرم رو نگاه کردم وگفتم: این قفس یه روزنه داره که میشه ازش بیرون رفت. البته من و تو که فسقلی هستیم میتونیم این کار رو بکنیم نه بقیه.
بال زد وآمد کنارم. گفت: کجاست؟ گفتم : اون بالا از اون روزنه هایی که برای هوا گذاشتن میشه رد شد. ولی الآن نمیشه چون دست پسره روی روزنه ی بزرگست. هر وقت دستش رو برداشت حرکت میکنیم.
خندید وگفت: برو بابا حالت خوش نیست اگه میشد بیرون رفت که تا حالا خیلی ها رفته بودن بیرون.
جواب دادم: نا سلامتی ما با هم نامزدیما که اینطوری باهام صحبت میکنی. چی شد اون عشق رنگینت به من؟ کی بود که روز وشب میومد التماس بابام میکرد و میگفت: تو رو خدا بذار من با دخترت ازدواج کنم. کی بود که هر شب میومد پشت پنجره حالم رو بپرسه؟ کی بود که وقتی از پیشم میرفت میخواستم از ناراحتی دق کنم.خیلی نامردی فکر نمیکردم اینطور آدمی باشی.
سرش رو پایین انداخت وگفت: من لیاقت تو رو ندارم. تو باید با یکی خیلی بالاتر از من ازدواج میکردی.
گفتم: ناراحت نشو منظور بدی نداشتم. اه نگاه کن داریم به دریاچه نزدیک میشیم. یادت میاد هر شب منو کنار دریاچه میبردی و تا صبح مثل دو تا چراغ اونجا رو روشن میکردیم؟ اونقدر نور میدادیم که صبح دیگه توان پرواز کردن نداشتیم.بعد تو منو بلند میکردی و تا خونه میبردی. من هم توی راه فقط به صورتت نگاه میکردم و اونقدر خوشحال بودم که میخواستم به تموم دنیا بگم عشقم کیه. وقتی از اینجا بیرون رفتیم دوباره میریم اونجا و به یاد گذشته ها ...
پرید وسط حرفم وگفت: فکر نمی کنم دیگه اونجا کنار هم بشینیم یعنی دیگه هیچ وقت نمی تونیم...
با خنده گفتم: اه ببین یه کرم شب تاب شجاع چه طور نا امید شده... . من بدون تو میمیرم.
در همین لحظه همگی تکان بزرگی خوردیم و فانوسی که نورش را ما تامین میکردیم داخل دریاچه افتاد. بلند صدایش کردم سریع کنارم حاضر شد و گفت: بیا باید زود از اینجا بریم بیرون. دستم را گرفت وبا هم بال زدیم تا کنار روزنه. گفتم : اول تو برو بعد منو بیرون بکش.قبول کرد و رفت. کمکش کردم و وبا زحمت توانست بیرون برود. بعد من را صدا زد و گفت: بیا زود باش فانوس داره بر میگرده ممکنه غرق بشین. تا آب وارد فانوس نشده بیا. من بال زدم و به کنار روزنه رفتم ولی نتوانستم خارج شوم. هرچه سعی کردیم نشد. نا امیدانه در حالی که اشک در چشمان هر دوی ما جمع شده بود گفتم: من لیاقت تو رو نداشتم. برو برو منو فراموش کن. در حال گریه داد میزد: بیا من نجاتت میدم بیا زود باش...
اما دیگر دیر شده بود و آب وارد فانوس شد و آرام آرام فانوس از سطح دریاچه فاصله گرفت و من عشقم را میدیدم که این طرف و آن طرف میرفت. تا اینکه کاملا خاموش شد ودیگر نور زردش را ندیدم. و حالا هم که میبینی دوست من
به آرامی همگی در حال غرق شدنیم.
یکی سرش رو به شیشه میکوبید،یکی گریه میکرد،یکی داد میزد،یکی عصبانی بود،یکی هم مثل من ساکت یه گوشه نشسته بود و هیچ چیز نمیگفت.
چند لحظه نگاهش کردم. بالهایم را به حرکت در آوردم ودر آن شلوغی رفتم و کنارش نشستم. یک نگاه سرد به من کرد وگفت: تو دیگه چی میگی. گفتم: اه... هیچی دیدم اینجا ساکت نشستی گفتم بیام با هم یه گپ بزنیم. جواب داد: من حال و حوصله ی گپ زدن ندارم. برو بایکی دیگه که از گپ زدن خوشش میاد گپ بزن.
گفتم : میخوای از اینجا ببرمت بیرون؟ گفت: برو بتمرگ سر جات اونایی که ده برابر تو قدرت داشتن نتونستن برن بیرون. حالا توی فسقلی میخوای منو بیرون ببری؟
بال زدم واز جام بلند شدم. بالای سرم رو نگاه کردم وگفتم: این قفس یه روزنه داره که میشه ازش بیرون رفت. البته من و تو که فسقلی هستیم میتونیم این کار رو بکنیم نه بقیه.
بال زد وآمد کنارم. گفت: کجاست؟ گفتم : اون بالا از اون روزنه هایی که برای هوا گذاشتن میشه رد شد. ولی الآن نمیشه چون دست پسره روی روزنه ی بزرگست. هر وقت دستش رو برداشت حرکت میکنیم.
خندید وگفت: برو بابا حالت خوش نیست اگه میشد بیرون رفت که تا حالا خیلی ها رفته بودن بیرون.
جواب دادم: نا سلامتی ما با هم نامزدیما که اینطوری باهام صحبت میکنی. چی شد اون عشق رنگینت به من؟ کی بود که روز وشب میومد التماس بابام میکرد و میگفت: تو رو خدا بذار من با دخترت ازدواج کنم. کی بود که هر شب میومد پشت پنجره حالم رو بپرسه؟ کی بود که وقتی از پیشم میرفت میخواستم از ناراحتی دق کنم.خیلی نامردی فکر نمیکردم اینطور آدمی باشی.
سرش رو پایین انداخت وگفت: من لیاقت تو رو ندارم. تو باید با یکی خیلی بالاتر از من ازدواج میکردی.
گفتم: ناراحت نشو منظور بدی نداشتم. اه نگاه کن داریم به دریاچه نزدیک میشیم. یادت میاد هر شب منو کنار دریاچه میبردی و تا صبح مثل دو تا چراغ اونجا رو روشن میکردیم؟ اونقدر نور میدادیم که صبح دیگه توان پرواز کردن نداشتیم.بعد تو منو بلند میکردی و تا خونه میبردی. من هم توی راه فقط به صورتت نگاه میکردم و اونقدر خوشحال بودم که میخواستم به تموم دنیا بگم عشقم کیه. وقتی از اینجا بیرون رفتیم دوباره میریم اونجا و به یاد گذشته ها ...
پرید وسط حرفم وگفت: فکر نمی کنم دیگه اونجا کنار هم بشینیم یعنی دیگه هیچ وقت نمی تونیم...
با خنده گفتم: اه ببین یه کرم شب تاب شجاع چه طور نا امید شده... . من بدون تو میمیرم.
در همین لحظه همگی تکان بزرگی خوردیم و فانوسی که نورش را ما تامین میکردیم داخل دریاچه افتاد. بلند صدایش کردم سریع کنارم حاضر شد و گفت: بیا باید زود از اینجا بریم بیرون. دستم را گرفت وبا هم بال زدیم تا کنار روزنه. گفتم : اول تو برو بعد منو بیرون بکش.قبول کرد و رفت. کمکش کردم و وبا زحمت توانست بیرون برود. بعد من را صدا زد و گفت: بیا زود باش فانوس داره بر میگرده ممکنه غرق بشین. تا آب وارد فانوس نشده بیا. من بال زدم و به کنار روزنه رفتم ولی نتوانستم خارج شوم. هرچه سعی کردیم نشد. نا امیدانه در حالی که اشک در چشمان هر دوی ما جمع شده بود گفتم: من لیاقت تو رو نداشتم. برو برو منو فراموش کن. در حال گریه داد میزد: بیا من نجاتت میدم بیا زود باش...
اما دیگر دیر شده بود و آب وارد فانوس شد و آرام آرام فانوس از سطح دریاچه فاصله گرفت و من عشقم را میدیدم که این طرف و آن طرف میرفت. تا اینکه کاملا خاموش شد ودیگر نور زردش را ندیدم. و حالا هم که میبینی دوست من
به آرامی همگی در حال غرق شدنیم.

